|
|
|
|
|
رضا کوچولو در تاريخ ۱۶/۱/۱۳۹۰ به سفر عمره مشرف شد.وقتي اولين بار خونه خدا را ديد گفت چقدر بزرگه! مامانش بهش گفت رضا جون موقعي که اولين بار خونه خدا رو ديدي هر چي از خدا بخاي بهت ميده رضا همون لحظه گفت مامان يعني اگه از خدا بخام بن تن بشم ، ميشم ؟ ( رضا شخصيت کارتوني بن تن را خيلي دوست داره ) مامانش خنديد و گفت رضا جون بن تن يک شخصيت کارتوني واقعيت نداره .
روز آخر هم که رضا را برده بوديم طواف وداع و رضا روي قلندوش باباش دور خونه خدا مي چرخيد متوجه در خونه خدا شد و به باباش گفت پس چرا خدا در خونشو باز نميکنه بريم توش؟ خلاصه به قدري اين سفر به رضا خوش گذشته بود که روز آخر به مامانش ميگه : مامان نميشه همين جا خونه بخريم بمونيم ؟ |
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
|
|
|
|
رضا اکثر روزا براي مهد رفتن گريه مي کنه و همش ميگه برم سر کار بابا يا مامان .يک روز رضا کلي گريه کرد که مهد نمي ره مامان بهش گفت رضا اگه امروز ببرمت سر کارم قول ميدي فردا بري مهد؟ رضا گفت :آره قول مي دم. مامانش اون روز رضا رو برد محل کارش.فرداي اون روز رضا باز گريه کرد که مهد نمي ره .مامان به رضا گفت مگه ديشب قول نداده بودي که فردا مهد مي ره رضا فورا" گفت : امروز که فردا نيست امروزه . |
||
|
|
|
|
|
يك شب در آبان ماه ۸۹ كه يك دزد ناقلا داشت ماشين باباي رضا رو مي دزديد و همسايه ها باخبر شدند و ماشين و از دست دزده نجات دادن وقتي خبر دزديدن ماشينو مامان رضا براي رضا تعريف كرد رضا با خوشحالي گفت : آخ جون اي كاش دزده ماشينو مي برد اون وقت ميرفتيم ماشيني كه چراغاش گرده مي خريديم ( رضا مزدا۳ و ماشيناي شاسي بلندو خيلي دوست داره ).مامانشم بهش گفت رضا جون خيالت جمع باشه اگه ماشينو مي دزديدن ديگه دوچرخه هم نميتونيم بخريم چه برسه به ماشين چراغ گرد . |
||
|
|
|
|
|
مامان تو پير شدي کي مي خواد برام غذا درست کنه ؟
مامان من کي بزرگ ميشم بعد خودش بلافاصله جواب سوال خودشه ميده و ميگه : مگه بيکارم بزرگ بشم. |
||
|
|
|
|
|
يك روز رضا تو پيادهرو نزديك خونشون با مامانش قدم مي زد .كه پسرجواني از كنارشان گذشت . رضا به مامانش گفت : مامان اين كي بود ؟ اسمش چيه ؟ مامانش گفت : نمي دونم پسرم غريبه بود . مامانش از رضا پرسيد مگه تو مي شناسيش ؟ گفت آره . مامانش پرسيد ؟ اگه راس ميگي اسمش چي بود ؟ رضا گفت : غريبه . |
||
|
|
|
|
|
یک روز رضاکه دو سالش بود تفنگ اسباب بازییشو نشونه گرفت طرف مادرجونش( مادربزرگش ) و گفت : مامانجون میخوام بکشمت.مامانجونش گفت اگه منو بکشی دیگه مامانجون نداریا. رضا گفت :پس میرم باباجونو می کشم. باباجون که حرف رضا رو شنیده بود گفت آره پسرجون این دور و زمونه باباجون راحت تر پیدا می شه . |
||
|
|
|
|
![]() ![]() |
||
|
|
|
|
|
توی خونه اگه مامان رضا رو دعوا کنه ، رضا میگه به بابا میگم تو رو دعوا کنه. اگه بابا رضارو دعوا کنه ، رضا میگه به مامان میگم دعوات کنه . اگه مامان و بابا باهم دعواش کنن ، رضا میگه به آزی جون میگم دعواتون کنه .لازم به توضیحه که آزی جون مربی مهد رضاست .ا |
||
|
|
|
|
|
يك روز تابستوني گرم كه رضا دو سال و نيمش بود با باباش ميره پارك .وقتي مياد خونه شومبولشو چسبيده بود مي گفت جيش دارم مامانش بهش گفت بريم دستشويي ولي رضا كه خيلي تشنش بود گفت اول آب بده .مامانش يك ليوان آب ريخت كه بهش بده رضا گفت: مامان تو اونجامو مي چسبي جيشم نريزه ، من آب بخورم .
|
||